بدون شرح

دیشب طبق معمول ترافیک خیابون آزادی بیداد می کرد و اگر آدمهای فشرده شده تو صف اتوبوسهای BRT  که تقریبا شبیه 4 صف بهم چسبیده بود رو به دنبال هم در نظر می گرفتید، شاید به جرات بتونم بگم کمتر از نیم کیلومتر نمی شد.خانم های بچه بغلی که مدت طولانی در صف منتظر مونده و حالا دیگه درمونده شده بودن و تازه هنوز کلی مونده بود تا بتونن خودشون رو به جایگاه نزدیک کنن.

سوار یکی ازهمین اتوبوسهای به اصطلاح تندرو شدم و چون هنوز تقریبا اول مسیر بود صف کمی  خلوت ترمی نمود. حال بگذریم از اینکه به لطف  PO ، باید در هر 5 تا چراق قرمز، 5 دقیقه منتظر سبز شدن اون میموند!!!!

ایستگاه ولیعصر هم طبق معمول بی بهره از این شلوغی نبود و می تونستی به راحتی عصبانیت و انتظار رو تو چشم های منتظرین در صف ببینی.

از قرار قوانین تعریف شده برای رانندگان: باز نکردن دربها بجز در جایگاه مخصوص و نیز باز نکردن درب جلو اتوبوس جهت سوار و یا پیاده شدن مسافرین است که در صورت عدول راننده از آن حتما جریمه نقدی و توبیخ را درپی خواهد داشت.

شما نیز اگر مفتخر به استفاده از این وسیله حمل و نقل عمومی سریع (!!) در ساعات پر ترافیک روز شوید حتما از شنیدن خواهش های خانم ها از راننده جهت باز نمودن درب جلو و امتناع راننده محترم از این کاربی بهره نخواهید بود. خانم های پرس شده ای که توان عبور از طول اتوبوس و رسیدن به درب آن را جهت پیاده شدن از دست داده اند (!!) و یا خانم هایی که از انتهای صف فشرده به سمت درب جلو آمده و با التماس از راننده می خواهند که آنها را به هر قیمتی که شده از درب جلو سوار کند!!!

ایستگاه ولیعصر که رسیدیم 3 خانم بچه بغل در انتهای صف طویلی که چهارراه ولیصر را مسدود کرده بود به چشم می خورد. راننده که بین عقل واحساس دست و پا می زد، یکباره سرش رو از پنجره اتوبوس بیرون کرد و به خانم های مذکور اشاره ای نمود (!) و درب جلو رو زد، و ناگاه هجوم سیل عظیم جمعیت راه زیادی تا فنا شدن برایشان باقی نگذاشت!!!

 به هرحال پس از تلاشی جانکاه سوارشدند و من متحیر تنها مواظب سرازیر نشدن قطرات اشک  حلقه زده در چشمم بودم و فقط به این فکر می کردم که ما ایرانیان هنوز هم می تونیم مهربون باشیم و هنوز هم گاه احساسات بر عقلمون چیره می شه.

پس:

چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنیم که زمان ساز سفر می زند. دست به دست هم دهیم، دلهایمان را یکی کنیم، بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم، باور کنیم که همه ما خاطره ایم، دیر یا زود رهگذر این قافله ایم.

 

_________

پ ی :آره . امروز که دارم این مطلب رو می نویسم کوله باری از تجربیات جدیدم. امروز دیگه می دونم خیلی چیزا به خیلی چیزای دیگه می تونه ربط داشته باشه!!

پس اصلا نگران نباش. این فقط یه حس بیولوژیکی و کاملا طبیعیه! اصلا هم به هیچ چیز و هیچ کس ربط نداره! پس آروم باش و ...

 

/ 9 نظر / 24 بازدید
مهدی

"به صحرا شدم،عشق باریده بود و زمین تر شده بود و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد"

نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .گوته

امیر

ویلیام شکسپیر:گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست

juju

به به بالاخره سكوتت رو شكوندي و نوشتي؟ راستش خوبي شهرهاي كوچيكتر تو يهمين آرامشيه كه اغلب مردماش دارن. توي تهران هميشه فكر مي كني مردم دير ميرسن سر هر قراري.

زانیار

خوش آمدی... خیلی خیلی ریزه و خوندنش بسیار سخت...

سنا

انگار تجربه ام را در این جهان وانفسا خوندم لطفا بازهم بنویسید

خانم ثابتی

امروز دروغ بزرگی بعنوان تیتر اصلی همشهری خواندم. ( ایران فدمین مقام اقتصادی دنیا). شنیده بودم دروغ هر چه بزرگتر باور پذیر تر. اما متاسفانه این دروغ را باید در رنج و تنگناهایی که تو نمونه اش را گفتی به زور و ضرب باور کرد.

افرا و پاییز

لطفا با لحن داش مشدی ها بخوانید: ببینم.. نکنه توی این مهربونی کردن ها به ناموس کسی بی احترامی شده باشه.. وگرنه می دیم گردن راننده را ...