حرفهای ماندگار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تلاشی جانکاه
مهندس ش یکی از مدیران ارشد شرکت ماست که اگر چندی پیش پست ایشان را می پذیرفتم، ایشان امروز دیگر همکار ما نبود.
جرقه های اولیه بین من و ایشان از همان بدو ورود ایشان شکل گرفت و ما که می بایست هم جناح می بودیم، در دو جناح مخالف هم جبهه گیری نموده، طوریکه دیگر در شرکت یا جای من بود یا جای او.
القصه؛ دیری نپایید که ایشان ملاطفت را برگزید و همی راه نزدیک شدن به جبهه مخالف را پیش گرفت. از ان موقع بود که شرکت از کارزار به محلی امن و ماوایی گرم تبدیل شد و ما نیز از حمایتهای بی شائبه ایشان (علارغم رفتارهای خشونت بار) بی نصیب نماندیم؛ طوریکه امروزه هنوز پا به اتاق نگذاشته ایشان با خوشرویی تمام وارد اتاق اینجانب شده و ما را از بیانات خویش مستفیض می فرمایند.
الغرض؛ مدتی است که پریشانیم را با صحبتها و نصایح اوست که تسکین می دهم و سعی بر پذیرفتن آنچه پیش امده و آنچه پیش رویم می نماید، دارم. به هر حال مباحث اجتماعی و تجربیات ایشان بر آنچه که روزها و هفته ها و ماه ها، خوره جانم شده بود توانست کمی التیام بخش زخمهایم گردد تا بتوانم آنچه گذشت را تحلیل و تفسیر نمایم و راه پیش رویم را با آرامش بیشتری قدم بردارم. انچه رفت روزهایی پر از اشفتگی و پریشانی بود که شکر خدا گذشت. اما چگونه گذشت که گذشتنی با هرروز معادل یکسال و یکسال ان را محاسبه کنید که چند روز گذشت؟!
دیشب باز هم آمده بود که نگذرد اما با چشمانم گذراندمش و اکنون خسته از این گذر طولانی که هرروز ساعتی را به اصرار بر مرکب عقل و مغزم سوار می شود و به زحمت می رانمش تا باز هم بگذرد و کسانی شاد باشند از این گذشتن.
روحتان شاد و روحمان شاد.
شنبه 4/7/88
| لینک | شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - نيلی |
دیروز و امروز
دیروز منشی شرکت ، خانم شعبانی فوت کرد و امروز من حالم هیچ خوب نیست و دارم به آخرش فکر می کنم. آخر آخرش.
راستی آخرش چی میشه؟! شاید منم یه روز پامو که از شرکت گذاشتم بیرون، درست همون موقع که دارم به آینده و آرزوهای خوب خوب فکر می کنم، دیگه فردایی واسم وجود نداشته باشه که بخوام واسش برنامه ریزی کنم.
واقعا اگه اون روز برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم چی میبینم؟!! نمیدونم میخندم یا گریه می کنم! اما مطمئنا چیزای خوب زیادی رو از دست می دم که نمیدونم در قبالش چی قراره بدست بیارم!!!!!
دلم تنگه. تنگه تنگه تنگ. دلم واسه یه پیاده روی طولانی تنگه. تنگه واسه اونیکه دوسم داره و دوسش دارم. واسه قدم زدن از ونک تا ولیعصر.واسه بالارفتن از سروکولش. واسه هی کوچولو شدن و باز دوباره بزرگ شدن.واسه نگاهاش. واسه بوسیدن. واسه بغل کردنش و خلاصه واسه خیلی چیزا دلم تنگه.
٨/٧/٨٨
| لینک | چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۸ - نيلی |
بدون شرح
دیشب طبق معمول ترافیک خیابون آزادی بیداد می کرد و اگر آدمهای فشرده شده تو صف اتوبوسهای BRT که تقریبا شبیه 4 صف بهم چسبیده بود رو به دنبال هم در نظر می گرفتید، شاید به جرات بتونم بگم کمتر از نیم کیلومتر نمی شد.خانم های بچه بغلی که مدت طولانی در صف منتظر مونده و حالا دیگه درمونده شده بودن و تازه هنوز کلی مونده بود تا بتونن خودشون رو به جایگاه نزدیک کنن.
سوار یکی ازهمین اتوبوسهای به اصطلاح تندرو شدم و چون هنوز تقریبا اول مسیر بود صف کمی خلوت ترمی نمود. حال بگذریم از اینکه به لطف PO ، باید در هر 5 تا چراق قرمز، 5 دقیقه منتظر سبز شدن اون میموند!!!!
ایستگاه ولیعصر هم طبق معمول بی بهره از این شلوغی نبود و می تونستی به راحتی عصبانیت و انتظار رو تو چشم های منتظرین در صف ببینی.
از قرار قوانین تعریف شده برای رانندگان: باز نکردن دربها بجز در جایگاه مخصوص و نیز باز نکردن درب جلو اتوبوس جهت سوار و یا پیاده شدن مسافرین است که در صورت عدول راننده از آن حتما جریمه نقدی و توبیخ را درپی خواهد داشت.
شما نیز اگر مفتخر به استفاده از این وسیله حمل و نقل عمومی سریع (!!) در ساعات پر ترافیک روز شوید حتما از شنیدن خواهش های خانم ها از راننده جهت باز نمودن درب جلو و امتناع راننده محترم از این کاربی بهره نخواهید بود. خانم های پرس شده ای که توان عبور از طول اتوبوس و رسیدن به درب آن را جهت پیاده شدن از دست داده اند (!!) و یا خانم هایی که از انتهای صف فشرده به سمت درب جلو آمده و با التماس از راننده می خواهند که آنها را به هر قیمتی که شده از درب جلو سوار کند!!!
ایستگاه ولیعصر که رسیدیم 3 خانم بچه بغل در انتهای صف طویلی که چهارراه ولیصر را مسدود کرده بود به چشم می خورد. راننده که بین عقل واحساس دست و پا می زد، یکباره سرش رو از پنجره اتوبوس بیرون کرد و به خانم های مذکور اشاره ای نمود (!) و درب جلو رو زد، و ناگاه هجوم سیل عظیم جمعیت راه زیادی تا فنا شدن برایشان باقی نگذاشت!!!
به هرحال پس از تلاشی جانکاه سوارشدند و من متحیر تنها مواظب سرازیر نشدن قطرات اشک حلقه زده در چشمم بودم و فقط به این فکر می کردم که ما ایرانیان هنوز هم می تونیم مهربون باشیم و هنوز هم گاه احساسات بر عقلمون چیره می شه.
پس:
چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنیم که زمان ساز سفر می زند. دست به دست هم دهیم، دلهایمان را یکی کنیم، بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم، باور کنیم که همه ما خاطره ایم، دیر یا زود رهگذر این قافله ایم.
_________
پ ی :آره . امروز که دارم این مطلب رو می نویسم کوله باری از تجربیات جدیدم. امروز دیگه می دونم خیلی چیزا به خیلی چیزای دیگه می تونه ربط داشته باشه!!
پس اصلا نگران نباش. این فقط یه حس بیولوژیکی و کاملا طبیعیه! اصلا هم به هیچ چیز و هیچ کس ربط نداره! پس آروم باش و ...
| لینک | پنجشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٧ - نيلی |
من ماندهام مهجور از او ...
بازم یه سلام دیگه به همه دوستان دیده و نادیده، پیدا و ناپیدا. میدونم حتما الان همه میپرسید ما ناپیداییم یا تو؟!!! درسته که دیگه حس و حالی واسه نوشتن نیست اما همواره مرورگر بلاگ دوستان هستم.
نمیدونم یه جورایی احساس سردر گمی و بلاتکلیفی دارم. یه جورایی خسته ام . خستهء خسته. باشمام . آره شما. شمایی که میگید خودتو دستش بسپار همه چی درست میشه !! پس کی قراره درست بشه!! من دیگه نمیتونم. نه دیگه نه ... . حالا دیگه باید تصمیم بگیرم اما بازم نمیتونم!!!
از خاطرات سفر به آستارا و سرعین ننوشتم حالا هم از خاطرات بابلسر نمینویسم. علارغم اینکه سفر با خونواده خیلی خوب بود اما دایم احساس نگرانی داشتم. حسی که نمیدونم چرا به وجود اومده و چرا رهام نمیکنه؟!!
حرف برای گفتن بسیار و حوصله کم. بگذریم....
روز زن نزدیکه و من دور از مامان. نمیتونم براش جشن روزها و سالهای بزرگی و عظمتش رو بگیرم و ناچارا به تلفنی بسنده خواهم کرد.
پیشاپیش روز مادر بر همه شما مادران و زنان مبارک.
قول دادهاند که بهشت زیر پایتان باشد!!! پس اکنون تنها تحمل کنید به امید ....
| لینک | دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧ - نيلی |
سال 87
اومد بهارو ؛ بوی یار و؛ این بهار از اون بهارا شد
از در رسید و؛ ما رو دید و؛ با نگاهی عاشق ما شد
گفت باورم کن؛ عاشقم من؛ عاشقونه باورش کردم
گفت از بهشتِ عشق ٍ چشمات تا قیامت بر نمیگردم
بهار بر همه عاشقان و سالکان و شاعران و شاکیان و شاکران و کاتبان و راویان
و خلاصه؛ همهء شما طوطیان شکر سخن ٍ شیرین گفتار مبارک.
امید که روزهای خوش با هم بودن را تجربهای دوباره بخشیم.
نوروزتان نو روز و دیروزتان همواره مرکب خاطرات خوشتان
| لینک | دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ - نيلی |
یاد ...
یکسال دیگر هم گذشت و تنها یکی دو روز به تولد نانی( خواهرم) و من؛ و همچنین ۱۰ مارس ( روز جهانی زن ) بیشتر نمانده؛ و ما همچنان اندر خم یک کوچهایم.
تمیز شدن دوباره خونهها و احساس دوباره نفس کشیدن و ...
نانی میگه امسال سال سرنوشته! سالی تعیین کننده !!! البته نانی وقتی یه حرفی میزنه یه جورایی از الهاماتی غیبی ندا میده (!!!) که همواره مرا بسی در شگفتی میبرد!!!!
اما خودمونیم هر وقت خوابی میبینه یا ... درست از آب در میاد خلاصه معلوم نیست ایندفه چه خوابی دیده!!!
پ ن: روز جهانی زن بر همه دوستان حقیقی و مجازی و بر همه زنان مبارک باد.
| لینک | شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦ - نيلی |
پيام کوتاه...
دیشب اس.ام.اسی به دستم رسید که احساس کردم باید نوشته انسان دلخستهای باشد:
اگه یه روز کسی بهت گفت دوستت دارم؛ تو سعی نکن بهش بگی دوسش داری.
اگه گفت عاشقته؛ سعی نکن که عاشقش بشی.
اگه گفت همه زندگیم تویی؛ سعی نکن همه زندگیت بشه.
چون یه روز میاد که بهت میگه ازت متنفره؛ اونوقت تو نمیتونی سعی کنی ازش متنفر بشی.
......
من معتقدم صداقت مهمترین رکن یه ارتباطه؛ چرا که اگه صداقت باشه اون نمیتونه بگه دوستت داره وقتی آخرش به تنفر میرسه. و نیاز نیست تو سعی کنی اونو دوست داشته باشی و سعی کنی همه زندگیت بشه؛ چون ارادت پیدا کردن به کسی نیاز به سعی نداره.
که اگه اینطوری باشه هیچکدومش دوست داشتن نیست و فقط یه عادته که اشتباها به علاقه تعبیر شده.
آره...
دوست داشتن دل میخواد نه دلیل.
- اینو در جواب همه کسانی نوشتم که این پیامو به این و اون فوروارد میکنن.
| لینک | چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - نيلی |
سخنرانی دکتر....!!!!
لابه لای جزوههایی که قدمتش به ۱۰-۱۲ سال پیش میرسه؛ دست نوشتههای مژگان به چشمم خورد که چند ساعتی منو به اون سالها کشوند.
خلاصهای از بیانات جناب آقای دکتر ذولفقای:
۱-معرفی:
دکتر خودش رو اینگونه معرفی کرد:
- زمان اخذ مدرک دیپلم: ۱۵ سالگی.
- دکترای فیزیک هستهای از دانشگاه اکسفورد انگلستان.
- دکترای روانشناسی.
- عضو دانشکده کلتیک!!
- در حال حاضر در زمینه فیزیک پزشکی انجام تحقیقات بر روی بیماریهای صعبالعلاج!
( البته ناگفته نماند که آقای دکتر جزء روشندلان عزیز بودند.)
۲- بیانات:
فیزیک یعنی شناخت طبیعی هر چیز که آنرا لمس میکنیم.
هر آنچه فیزیک به ما میآموزد تجربه است.
فیزیک شناخت معرفت بشر.
دیکته یعنی آن چیزی که من میگویم و تو باید آنرا بنویسی؛ نه کم و نه زیاد.
دیکته یعنی دیکتاتور.
فرد نوآموز تلاش میکند که ۲۰ بگیرد و ۲۰ عشق است.
اشک رازی است؛ لبخند رازی است؛ عشق رازی است.
قلب قلعهای بتونی است که خداوند در آن جای دارد.
..................
مژگان دائم در حال نوشتن بود و من اعصابم خورد شده بود. چند بار با آرنج به مژگان کوبیدم. خیلی خودم رو کنترل کردم تا بهش نگم آخه این اراجیف نوشتن داره که اینطوری با حرص و ولع مینویسی؟!!! اما به قول «سُمی» ذوقشو پرپر نکردم.
دائما منتظر اتمام مقدمه و شروع اصل مطلب بودم غافل از اینکه تمام سخنرانیش همان مقدمه بود.
هنوز هم در حسرت آن ۲ ساعتی هستم که آنگونه تلف شد و هیچ ...!!
القصه....
۱ ماه بعد شنیدهها اینگونه شکمان را به یقین مبدل کردند:
-- مردی که خود را دکتر ذولفقاری معرفی کرده بود بعنوان کلاهبردار دستگیر شد.!!!!!
و باز هم بیشتر تاسف خوردم بر اینکه چگونه دانشگاه بدون هیچگونه تحقیق از اینگونه افراد دعوت به سخنرانی میکند؟!!!!!
| لینک | پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - نيلی |

